تبليغاتX
کاروان عشق

کاروان عشق

غریب

چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غمگساري

نه به انتظار ياري نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد

كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري

دل من چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي

چه هنر به كار بندم كه نماند وقتِ كاري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد

دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحَرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته ست

تو بكُش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشكِ همچو باران ز برت چه برخورم من

كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزار

چو به زندگان نبخشي تو گناهِ زندگاني

بگذار تا بميرد به برِ تو زنده واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم

منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر

كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها

بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

 


 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی ست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفاءل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم دوستی داشتیم

این غلط بود آنچه میپنداشتیم      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

در انتظار من بمان

هنوز ترکت نکرده

 

در من می آیی ، بلورین،

لرزان،

یا ناراحت ، از زخمی که بر تو زده ام

یا سرشار از عشقی که به تو دارم،

چون زمانی که چشم می بندی بر

هدیه زندگی که بی درنگ به تو بخشیده ام.

 

عشق من،

ما همدیگر را تشنه یافتیم

و سر کشیدیم هر آنچه که آب بود و خون،

ما همدیگر را گرسنه یافتیم

و یکدیگر را به دندان کشیدیم،

آن گونه که آتش می کند

و زخم بر تن مان می گذارد

 

اما در انتظار من بمان،

 

شیرینی خود را برایم نگهدار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

عاشقي يه چشم مي خواد براي خوندن خط به خط كتاب دل معشوق.

عاشقي پايي مي خواد براي دويدن به هر كجايي كه معشوق هست .

عاشقي صدايي مي خواد براي خوندن از عشق ،
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

چهار شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵

تنهايم را با تو قسمت مي كنم

سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت

بنشين غمي نيست

حواي من

 بر من نگير اين خود ستايي را

 كه بي شك تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد

در ميان مرده گانم همدمي نيست همواره چون من

نه ، فقط يك لحظه خوب من بيانديش

لبريزي از گفتن

ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل و باران را ندارم

شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را در دستهاي بي نهايت مهربانش مرحمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر

اگر چه اينك به گوش انتظارم

جز صداي مبهمي نيست

 تنهايم را با تو قسمت مي كنم

 سهم كمي نيست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

چهار شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵

تنهايم را با تو قسمت مي كنم

سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت

بنشين غمي نيست

حواي من

 بر من نگير اين خود ستايي را

 كه بي شك تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد

در ميان مرده گانم همدمي نيست همواره چون من

نه ، فقط يك لحظه خوب من بيانديش

لبريزي از گفتن

ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل و باران را ندارم

شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را در دستهاي بي نهايت مهربانش مرحمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر

اگر چه اينك به گوش انتظارم

جز صداي مبهمي نيست

 تنهايم را با تو قسمت مي كنم

 سهم كمي نيست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

زندگي تابلو ييست نيمه راه

 

 كه ز  سرمنزل مقصود

 

 خبر مي ارد

 

 کار او هشدار است

 

گر چه مسافر رهش بيدار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

می دونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم.

اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم  ديگه نبايد به يادت بزنه.

نمي دونم اون روز چي بهت بگم. فقط مي دونم اون روز دير يا زود مي رسه.

روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم.

فقط اون لحظه رو مي بينم كه...

روبروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه مي كنيم، چون ديگه حرفي براي گفتن نموده.

حتي سيل اشكام هم نمي تونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه.

فقط حس مي كنم گرمايي كه از دستات به دستم مي رسه، داره قلبمو مي سوزونه.

سرم رو روي شونت ميذارم تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني.

 

سرم رو با دستاي يخ زدت از شونت جدا مي كني و ميگي:

بهم قول بده ديگه گريه نكني

از همه دنيا فقط همين برام مونده بود... هنوزم ظالمي.

دستامون كه جدا ميشه،

صداي قلبم رو ميشنوم كه روي آسفالت خيابون، جلو پات ميشكنه.

دستمو ميبوسي و بهم ميگي:

مي دونم حرفامو باور نمي كني، اما دوستت داشتم.

آخه پس چرا؟...

بهم ميگي: عزيزم باور كن فقط به خاطر تو بود.

آخه چه جوري باور كنم؟...

عقب عقب ازم دور ميشي و سرت رو مي اندازي پايين. چون ديگه طاقت سنگينيه نگاهمو نداري.

اما تصوير چشماتو تا ابد برام گذاشتي. به جاي اون قلب قرمز و پر از عشقي كه ازم گرفتي، فقط همينو برام گذاشتي.

تو ميري.

سفرت بخير عزيزم.

اما من به كجا؟...

تو از اينجا ميري اما منو با همه خاطره هامون آنجا تنها ميذاري...

هنوزم ظالمي!

مي دونم اون روز مي رسه اما اگه دوستم داري ، برام دعا كن من به اون روز نرسم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |